تبلیغات
***تنهایی یعنی عشق***«Robin»



چشمانم را

به این خیابان ساکت وبی انتها

دوخته ام

من هنوز منتظر آن رهگذرم

اویی که چون گذر آب روان

از چشمانم جاری شد

و بذر غم را به رگهایم پاشید

در این سکوت سرد

باد با درختان هم آوا

زوزه می کشد

آسمان نیز

رنگ ماتم گرفته است

گاه دیگر

بغض خاکستریش را می شکند

و چون باران سیل آسا

اشک می ریزد

برگ ها زجه می زنند

گویی آنها با نگاهی پریشان

و هم غروبی را می نگرند

آنها می دانند که قلب من تنها

به امید او می تپد

ولی من هنوز اشک را

با خود زندانی کرده ام

و این خیابان بی انتها

با صدایی غمگین

مرا به امید می خواند

و من با هزاران امید

به آن سر نا پیدای خیابان می نگرم

کاش لحظه ای باز

آمدنت را

از دور دست ها ببینم!


+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمنماه سال 1389 ساعت 01:04 ب.ظ توسط Robin نظرات |