تبلیغات
***تنهایی یعنی عشق***«Robin»



مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی

 برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

 وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول

 نشسته بود و هق هق گریه می کرد.

 مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید:«دختر خوب، چرا گریه می کنی؟»

دختر در حالی که گریه می کرد. گفت:« می خواستم برای مادرم

یک شاخه گل رز بخرم ولی 75سنت دارم، در حالی که گل رز 2 دلار می شود.

 مرد لبخندی زد و گفت:« با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم».

وقتی از  گل فروشی خارج شدند، مرد به دختر گفت:« مادرت کجاست؟

 می خواهی تو را برسانم؟» دختر دست مرد را گرفت و گفت:

 «آنجا» و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.

مرد را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را انجا گذاشت.

مرد دلش گرفت، طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت

 و 200مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

 

ای دوست...

 

هیچ چیز را یاری مقاومت در برابر داس زمان نیست.

 

«ویلیام شکسپیر»

 


+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمنماه سال 1389 ساعت 06:05 ب.ظ توسط Robin نظرات |