تبلیغات
***تنهایی یعنی عشق***«Robin»



« داستان محبّت »

 

پسرک با عجله از کنار او گذشت، اما چند قدم جلوتر پایش به چیزی گیر کرد و افتاد. تمام خرت و

پرت هایش پخش زمین شد. او مکثی کرد و بعد ناخداگاه نشست و به پسرک در جمع کردن وسایلش

کمک کرد.

هر دو از مدرسه برمی گشتند و مسیرشان یکی بود. در راه با هم آشنا شدند و گپ زدند. فهمید که نام

 پسرک «بیل» است عاشق بازی های کامپیوتری است و اخیرا بهترین دوستش با او قهر کرده است.

سال ها گذشت و دوستی شان ادامه یافت. روز فارق التحصیلی از دبیرستان، بیل به او گفت:« روزی

 که باهم آشنا شدیم یادت هست؟ می دانی چرا آن همه خرت و پرت همراهم بود؟ آن روز کشوی

 میزم را خالی کرده بودم تا مزاحم کسی نباشم. با تصمیمی که گرفته بودم دیگر قرار نبود به مدرسه

 برگردم.

اوضاع خانه خراب بود، تنها دوستم را از دست داده بودم و و احساس می کردم بدترین آدم روی

 زمین هستم. هیچ امیدی برایم باقی نمانده بود... وقتی تو کتاب هایم را از روی زمین جمع کردی

 داشتی جانم را نجات می دادی... می دانی... می خواستم به خانه بروم و خود کشی کنم.»

 

«robin»


+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دیماه سال 1389 ساعت 03:55 ب.ظ توسط Robin نظرات |