تبلیغات
***تنهایی یعنی عشق***«Robin»



« چنگیز و شاهینش »

 

                                       «خشم، دیوانگی کوتاه مدت است»

 

      یک روز، چنگیز خان مغول و درباریانش برای شکار رفتند. همراهانش تیر و کمانش را

 برداشتند وچنگیزخان، شاهین محبوبش را روی ساعد نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر

 بود، زیرا می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را که انسان نمی دید، ببیند.

    اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیز مأیوس به اردو برگشت، اما برای

 آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم

 بزند.

     بیشتر از حد در جنگل ماند و ممکن بود از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان، تمام

 جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا این که رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش

 جاری بود.

     خان، شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را، که همیشه

 همراهش بود، برداشت. پرشدن جام، مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش

 نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت. چنگیز خان خشمگین شد، اما

 شاهین، حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره

 پرش کرد. اما او هم تشنه بود. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش

 را بیرون ریخت.

    چنگیز خان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید هیچ کس به او بی احترامی کند، زیرا

 اگر کسی از دور، این صحنه را می دید، به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک

 پرنده ی ساده را مهار کند.

    این بار، شمشیر غلاف کرد، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب

 دوخته و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد

 و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.

      جریان آب خشک شده بود. چنگیز خان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا

 رفت تا سر چشمه را پیدا کنید. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و

 وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خرده بود، دیگر در میان زندگان

 نبود. خان، شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی

 از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:

 

« یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.»

    

      و بر بال دیگرش نوشتند:

 

« هر عملی از روی خشم،محکوم به شکست است.»

 

«هوراس8_65 قبل از میلاد»

 

 

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه نهم دیماه سال 1389 ساعت 03:56 ب.ظ توسط Robin نظرات |