تبلیغات
***تنهایی یعنی عشق***«Robin»



« چیزی شبیه معجزه ، با عشق ممکن می شود »

 

 

    سالها پیش در کشور آلمان، زن و شوهری زندگی می کردند. آنها هیچ گاه صاحب فرزندی

 نشدند. یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده  و به جنگل رفته بودند، ببر

 کوچکی در جنگل، نظر آنها را به خود جلب کرد. مرد، معتقد بود نباید به آن توله ببر نزدیک

 شد، به نظر او ببر مادر در جایی همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت، پس اگر احساس

 خطر می کرد به هر دوی آن ها حمله می کرد و صدمه می زد.

     اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید، خیلی سریع به سمت ببر رفت و

 بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید، دست همسرش را گرفت و گفت:«عجله کن! ما

باید همین الان سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.»

     آنها به آپارتمان خود بازگشتند و به این ترتیب، ببر کوچک، عضوی از اعضای این

 خانواده کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند.

      سال ها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه مراقبت و محبت های آن زن و شوهر ،

 تبدیل به ببر بالغی شده که با آن خانواده بسیار صمیمی بود.

       روزها گذشت، مرد فوت کرد و مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق، دعوتنامه کاری

 برای برای یک مأموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید. زن، بی اندازه به

 ببر علاقه داشت و ببر را همانند فرزند خود دوست داشت ناچار شد، شش ماه کشور را ترک

 کند و از دلبستگی اش دور شود.

     پس، تصمیم گرفت ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد. در این مورد با مسؤولان

 باغ وحش صحبت کرد و با پذیرفتن کل هزینه های شش ماهه، ببر را با یک دنیا دلبستگی به

 باغ وحش سپرد و کارتی از مسؤولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود، بدون

 ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.

    دوری از ببر، برایش بسیار دشوار بود. چند روز قبل از مسافرت، مرتب به دیدار ببر

 می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.

    سر انجام، زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری، با ببرش وداع کرد. بعد از

 شش ماه که ماموریت به پایان رسید، وفتی زن بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به

 باغ وحش رساند، در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد میزد:«عزیزم! عشق من!

 من برگشتم.» و ابراز این جملات مهرآمیز به سرعت در قفس را گشود، آغوش باز کرد

 و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.

     ناگهان صدای فریاد نگهبان قفس، فضا را پر کرد:« نه! بیا بیرون، بیا بیرون این ببر تو

 نیست. ببر تو شش روز بعد از این که این جا را ترک کردی، از قصه مرد. این ببر وحشی

 گرسنه است.»

     اما برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی، با همه عظمت و خوی درنگی میان آغوش

 پر محبت زن، مثل یک بچه ربه رام و آرام بود.

     اگر چه ببر، مضمون کلمات مهرآمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا می کرد،

 نمی فهمید اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به داشتن زبان و رسم

 و رسومی خاص باشد، چرا که:

«عشق آن قدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و این احساس

آن قدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس و فراتر رود.»

    

  


+ نوشته شده در سه شنبه هفتم دیماه سال 1389 ساعت 12:48 ب.ظ توسط Robin نظرات |