تبلیغات
***تنهایی یعنی عشق***«Robin»



قصه جنگل...

اینجا جنگل است

 

این جنگل از ان من است

اسم درختانش غم است

 

با یاری اشکهایم

دریایی می سازم

 

با یاری درخت هایم

قایقی می سازم

 

من هنوز از سمت غروب

قصه امیدت را با تمام وجودش گوش می دهم

 

مقصدم روشن نیست...

 

می خواهم چون فروغ از شب بگذرم

به سمت امیدت پارو می زنم

 

شاید پشت دریا دستانی باشد

تا یاری دستانم باشد

 

قلبم چون کویری بی اب

بارها از تشنگی شکسته است

 

اما من دریا را، قایق را، قصد امیدتو را

مدام برایش می خوانم

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در جمعه ششم اسفندماه سال 1389 ساعت 06:55 ق.ظ توسط Robin نظرات |