تبلیغات
***تنهایی یعنی عشق***«Robin»



دوستت داشتم

می دونی چرا؟

چون حس می کردم با تو ،عشق تو وجود من زنده شد

چون با وجود تو احساس کردم دوباره متولد شدم

یه احساسی که تو اصلا شاید هیچ وقت نفهمی یعنی چه.

هر چی عشق و احساس داشتم به پات می ریختم. تو تظاهر می کردی یه وقت کم نیاری.

به خاط همین هر روز بیشتر از دیروز دلم برات تنگ می شد.

اونقدر لایق دونستمت که دو دستی قلبم رو تقدیمت کردم.

تو هم به اصطلاح نامردی نکردی. دو دستی اونو چسبیدی و گفتی خوب ازش مواظبت می کنم.

مطمئن باش جای خوبی سپردیش.

همیشه میگفتی من با همه ی آدم ها فرق دارم. من مثل اونا نیستم.

میدونی اعتماد کردن یعنی چه؟ اعتماد خیلی سخته خیلی... اونم توی این زمونه ی نامرد.

 اما من به حرفات، نگاهت و به چشمات اعتماد کردم.

درست زمانی که بهت عادت کردم بی احساسی رو تو وجودت دیدم.

دیدم که کمکم داری روی تموم احساسات من پا میذاری. دیگه باورت ندارم. نمی خواستم این رو بگم...

اما تو رفیق نیمه راهی

بارها بهم ثابت شد.

هر دفعه خودم رو دل داری می دادم که همه جی  درست میشه

ام نه تو هیچ وقت نخواستی من رو بفهمی چون هر وقت بهت احتیاج داشتم...

هر وقت احساس تنهایی می کردم و ب دلگرمیت نیاز داشتم پشتم رو خالی کردی و من رو تنها گذاشتی...

اینه رسم رفاقتت؟!!

کاش می فهمیدی با قلبی که امانت گرفتی بد کردی.

 حالا می دونم تو با همه ی آدم بدای دیگه فرق داری... آره تو فرق داری.

همه ی آدم بدا قلب دیگران رو یه بار می شکنن.

اما تو روزی چند بار من رو میشکنی و دوباره زنده میکنی.

بارها روی قلب شکسته ام پا گذاشتی و له کردی و بی تفاوت گذشتی.

میدونی چیه؟ نه نمی دونی. یعنی هیچ وقت نخواستی بدونی.

هیچ وقت حاضر نشدی حتی یه بار به خاطر کسی که همیشه

به خاطر تو غرورش رو له می کرد از غرور لعنتیت دست بکشی.

دیگه می خوام دوست نداشته باشم. شاید این جوری یه ذره بتونی احساس کنی.

نمی دونم... شایدم مثه بقیه چیزا از اینم خیلی ساده بگذری.

اما اینو بدون ...

نمی تونم ببخشمت!

اما........... هنوز دوست دارم....


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمنماه سال 1389 ساعت 07:06 ب.ظ توسط Robin نظرات |