تبلیغات
***تنهایی یعنی عشق***«Robin»



سلام دوستان گلم!

ببخشید زیاد وبمو بروز نکردم، آخه adsl م هنوز راه نیفتاده!

راستی از دوستانی که آپ بودن و به وبشون سر نزدم معذرت می خوام!

خب دیگه ما رفتنی هستیم!

داریم میریم مکه!

عید ایران نیستم بخاطر همین گفتم زودتر بیام عیدو بهتون تبریک بگم!

راستی اسم واقعی من علی و 15 سالمه!

البته فکر نکنم زیاد به وبم بیاد!

خلاصه بروبچ حلالم کنین!

شاید نتونستم برگردم و اگر برگشتم قراره یک وب دیگه با آبجی نگینم بسازم!

که انشاالله بعد از عید ادرسشو میگم!

عید

 همتون

 مبارک!

و

شروع

سال

خرگوشو

بهتون

تبریک

میگم


+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفندماه سال 1389 ساعت 11:24 ق.ظ توسط Robin خداحافظتون باشه... |



 

عکس دسته جمعی از بهترین بازیگران هندی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ششم اسفندماه سال 1389 ساعت 07:18 ق.ظ توسط Robin نظرات |



قصه جنگل...

اینجا جنگل است

 

این جنگل از ان من است

اسم درختانش غم است

 

با یاری اشکهایم

دریایی می سازم

 

با یاری درخت هایم

قایقی می سازم

 

من هنوز از سمت غروب

قصه امیدت را با تمام وجودش گوش می دهم

 

مقصدم روشن نیست...

 

می خواهم چون فروغ از شب بگذرم

به سمت امیدت پارو می زنم

 

شاید پشت دریا دستانی باشد

تا یاری دستانم باشد

 

قلبم چون کویری بی اب

بارها از تشنگی شکسته است

 

اما من دریا را، قایق را، قصد امیدتو را

مدام برایش می خوانم

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در جمعه ششم اسفندماه سال 1389 ساعت 06:55 ق.ظ توسط Robin نظرات |



خدایا قلب من غمگینه امشب

 

دلم چون لاله خونینه امشب

 

نمی دونم چرا دست زمونه

 

 گل عمر منو می چینه امشب

 

 

 

دلم گنجینه غم های بسیار

 

وجودم خسته از تکرار و تکرار

 

دل من دیگه از جبر زمونه

 

شده از زندگی بیزاز بیزار


+ نوشته شده در جمعه ششم اسفندماه سال 1389 ساعت 06:54 ق.ظ توسط Robin نظرات |



اگه میدونستی که چقدر تنهام برام اشک می ریختی

 

اما اگه میدونستی که چقدر اشک می ریزم

 

هیچ وقت تنهام نمی زاشتی

 

عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است

 

 

 

فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است

 

عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است

 

عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست

 

بلکه صبر کردن و ادامه دادن است


+ نوشته شده در جمعه ششم اسفندماه سال 1389 ساعت 06:47 ق.ظ توسط Robin خب حالا نظرت راجب عشق چیه؟ |



کاش غم من طوفان سهمگینی بود

 

 و من چون مرغ طوفان خود را به چشم او می سپردم

 

 ولی افسوس که غم من چون جویباری صافی است

 

 که همچنان می رود

و

 دل مرا چون برگ مرده ای همراه خود می برد


+ نوشته شده در یکشنبه یکم اسفندماه سال 1389 ساعت 05:44 ب.ظ توسط Robin نظرات |



سلام دوستان گلم!

خیلی ممنونم که بهم سر میزنید!

از وبم متوجه میشین که من خیلی آدم غمناکیم!

اما امروز تمام غم هام رو فراموش میکنم! چون عشق فقط با غم نیست با شادی هم هست!

امروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود!

فکر این به ذهنتون نرسه که حتما عشقم برگشته، نه اصلا اینطور نیست!

امروز...

روز به این زیبایی فقط یه برف پربار لازم داشت که اونم اومد!

من مشهدیم! این جا خیلی برف میاد!

آخ چه حالی میده فردا نرم مدرسه!

جای همتون اینجا خالیه! شاید اونجا هم برف میاد! نمیدونم!

همتونو از همین جا میبوسم! بای

 

 


+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمنماه سال 1389 ساعت 09:21 ب.ظ توسط Robin جاتون خالی...ً |



دوستت داشتم

می دونی چرا؟

چون حس می کردم با تو ،عشق تو وجود من زنده شد

چون با وجود تو احساس کردم دوباره متولد شدم

یه احساسی که تو اصلا شاید هیچ وقت نفهمی یعنی چه.

هر چی عشق و احساس داشتم به پات می ریختم. تو تظاهر می کردی یه وقت کم نیاری.

به خاط همین هر روز بیشتر از دیروز دلم برات تنگ می شد.

اونقدر لایق دونستمت که دو دستی قلبم رو تقدیمت کردم.

تو هم به اصطلاح نامردی نکردی. دو دستی اونو چسبیدی و گفتی خوب ازش مواظبت می کنم.

مطمئن باش جای خوبی سپردیش.

همیشه میگفتی من با همه ی آدم ها فرق دارم. من مثل اونا نیستم.

میدونی اعتماد کردن یعنی چه؟ اعتماد خیلی سخته خیلی... اونم توی این زمونه ی نامرد.

 اما من به حرفات، نگاهت و به چشمات اعتماد کردم.

درست زمانی که بهت عادت کردم بی احساسی رو تو وجودت دیدم.

دیدم که کمکم داری روی تموم احساسات من پا میذاری. دیگه باورت ندارم. نمی خواستم این رو بگم...

اما تو رفیق نیمه راهی

بارها بهم ثابت شد.

هر دفعه خودم رو دل داری می دادم که همه جی  درست میشه

ام نه تو هیچ وقت نخواستی من رو بفهمی چون هر وقت بهت احتیاج داشتم...

هر وقت احساس تنهایی می کردم و ب دلگرمیت نیاز داشتم پشتم رو خالی کردی و من رو تنها گذاشتی...

اینه رسم رفاقتت؟!!

کاش می فهمیدی با قلبی که امانت گرفتی بد کردی.

 حالا می دونم تو با همه ی آدم بدای دیگه فرق داری... آره تو فرق داری.

همه ی آدم بدا قلب دیگران رو یه بار می شکنن.

اما تو روزی چند بار من رو میشکنی و دوباره زنده میکنی.

بارها روی قلب شکسته ام پا گذاشتی و له کردی و بی تفاوت گذشتی.

میدونی چیه؟ نه نمی دونی. یعنی هیچ وقت نخواستی بدونی.

هیچ وقت حاضر نشدی حتی یه بار به خاطر کسی که همیشه

به خاطر تو غرورش رو له می کرد از غرور لعنتیت دست بکشی.

دیگه می خوام دوست نداشته باشم. شاید این جوری یه ذره بتونی احساس کنی.

نمی دونم... شایدم مثه بقیه چیزا از اینم خیلی ساده بگذری.

اما اینو بدون ...

نمی تونم ببخشمت!

اما........... هنوز دوست دارم....


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمنماه سال 1389 ساعت 06:06 ب.ظ توسط Robin نظرات |



سر کلاس ریاضی بود که استاد اومد رو تخته دو خط موازی کشید

 

خط پایینی نگاهی به بالایی کرد و تو دلش عاشقش شد

 

خط بالایی هم نگاهی به پایینی کرد و اونم عاشقش شد

 

در همین هنگام بود که استاد داد زد و گفت

 

که دو خط موازی هیچ وقت به هم نمیرسن!


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمنماه سال 1389 ساعت 06:35 ب.ظ توسط Robin نظرات |



آبی ترین از آنیم که بی رنگ بمیریم

 

از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

 

تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم

 

شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمنماه سال 1389 ساعت 06:34 ب.ظ توسط Robin نظرات |



گفتم دوستت دارم

 

نگاهی به من کرد و گفت: چند تا؟

 

دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهای دستمو نشونش دادم

 

اما اون... به کف دستام نگاه کرد که خالی بود


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمنماه سال 1389 ساعت 06:30 ب.ظ توسط Robin نظرات |



روی دروازه قلبم نوشتم: ورود ممنوع!!!

 

دل پریشان آمد. گفتم بخوانش. خواند و بازگشت

 

امید مضطرب آمد. گفتم بخوانش. خواند و بازگشت

 

آرزو با دلهره آمد. گفتم بخوانش. خواند و بازگشت

 

عشق خنده کنان آمد!

 

گفتم خواندیش؟؟؟ گفت: من سواد ندارم!


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمنماه سال 1389 ساعت 06:27 ب.ظ توسط Robin نظرات |



روزی دروغ به حقیقت گفت: میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم،

 

حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد.

 

آن دو با هم به کنار ساحل رفتند،

 

وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباس هایش را درآورد.

 

دروغ حیله گر لباس های او را پوشید و رفت.

 

از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است،

 

اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود.


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمنماه سال 1389 ساعت 06:27 ب.ظ توسط Robin نظرات |



کاریکاتور از شخصیت های....
بیا این جا(کلیک کن)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمنماه سال 1389 ساعت 07:13 ب.ظ توسط Robin چطور بود؟ |



انواع و اقسام بوق های ایرونی...


بیا این جا(کلیک کن)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمنماه سال 1389 ساعت 07:09 ب.ظ توسط Robin چطور بود؟ |